یه ذره خاک


نمی دونم چه جوری؟

نمی دانم شاد بودم می گریستم ، ولی بدون دلیل
زندگی بدون تو چه می شود؟
کودکی که با تمام احساساتش می خواست عشق را رنگ کند؟
هیچ نمی دانم ، فقط نمی خواهم بی معنا باشم، می خواهم زندگی را از نو بنویسم.

سمانه kh

اما همیشه.. همیشه انسان باش

تنها لایق نام انسان باش

سعی کن اونقدر کامل باشی، که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران، گرفتن خودت از اونها باشه....


سمانه kh

تمام احساس من به تو

احساس من به تو مانند حس شخصیتی است که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
احساس من به تو مانند حس مادری است به دخترش ، مادری که بدون 9 ماه انتظار کشیدن به مادری رسیده است.
احساس من به تو مانند حس دوست داشتن هزاران پرستوی عاشق است.
احساس من به تو مانند حس پدری است که برای دخترش هم مادر بوده و هم پدر.
احساس من به تو مانند حس آسمان یک روز قشنگ بارانی است.
احساس من به تو مانند حس سر آمدن انتظار دیدار توست.
احساس من به تو مانند حس دوستی است که بعد از سال ها دوری تو را یافته و از این حس لذت می برد و ناخود آگاه اشک می ریزد.
احساس من به تو مانند حس گذران فصل های زمین است که جریان دارند، بدون اینکه تغییرات آنها را از پای در آورد، زندگی می کنند.
احساس من به تو مانند حس چشم های مهربان توست.
احساس من به تو مانند حس لطافت دستان کودکی است که در تنهایی ، تنها تو را در آغوش می گیرد.
احساس من به تو مانند حس لحظه ای است که دل تنگ چشمانت می شوم.
احساس من به تو مانند نور مهتاب، تشعشع خورشید و ستارگان می درخشد. صدای رودخانه ، نوای شب و شکوه آواز بلبلان را به یاد می آورد.
احساس من به تو مانند حس من است به تو ، هنگامی که از احساسم به تو می گویم.


سمانه kh

سر نوشت من

وقتی به من رسیدی، پادشاهی سوار براسب سفید نبودی.

آمدی با کوله باری از مشکلات زندگی بر دوش، غم و اندوهی بردل ودستان کوچکی دردست .

اما نورامیدی درچشم و تبسم زیبایی بر لب داشتی. من نیزمشکلاتی پشت سر گذاشته وغمی بر دل داشتم و جویای دستانی برای گرفتن محبتی نازک تراز نسیم صبحگاهی.  

جایی درخلوت نگاهت خودم را پیدا کردم. من و تو داخل تقویم جایی شبیه هم داشتیم. شباهتی مانند تولدی دوباره. همه چیزغریب بود، اما ما با هم آشنا بودیم. آشناترازصدای نفس هایمان، که به گوش می رسید.

 تو حس بی تکرار زندگی را به من بخشیدی، هدیه کردی. اینک ازاین حس لبریزمی شوم که درمن ریشه کرده و جاودانه شده، از قلبم خانه ای ساخته ام برای آرامش این حس پر شور.

 رها می شوم در جریان روزگاری رویایی که با تو می سازم. با من باش و بمان...

دوستت دارم...


سمانه kh

دل خوشی باقچه

این گونه می پندارم که کنارم نشستی ، ولی حتی نمی توانم صدایت را بشنوم. حتی دستانت را بگیرم، تنها صدای نبضت رامی شنوم. که آن هم دیگر زمزمه ای بیش نیست.

خیلی نمی گذرد که دست از نوشتن کشیده ام .. و فقط به این فکرمی کنم که چگونه بتوانم تو رابیابم. این چگونه ها همین طور پشت سرهم جمع شده، راه گلویم را گرفته، بغضی شده ...و...

به راستی بانوی اردیبهشت، برتوچه گذشته؟

پنجره های اتاقت دلواپس چشمانت می شوند وقتی این گونه دل گرفته شده ای.

تو که مظهر صبر و استقامتی.. وفاداری و ناپاک نیستی..حال به چه دل سپرده شدی. همیشه دوست داشتی سخت ترین راه ها را انتخاب کنی. بگذارمحبتی که به تو می شود جدا ازترحم و دلسوزی باشد.همان محبتی که تو بر دیگران دریغ نمی کنی.

 این بوده قسمت تواز بهار، سهم تو از سرنوشت؟

نجابت گل سرخ ،نوازش  دریا.. بیتابی امواج ، بی خوابی ساحل، آرامش یک جنگل.... همه اینها از تو جان گرفته است. از تو که نامی از بهشت را درآغوش داری.

بانوی اردیبهشت ... رازنگفته ی عشق، حرف نخونده دل، یک جای این دنیای بزرگ که برای تو بسیار کوچک است خودت بودی و حال نیزخودت باش.


سمانه kh